دوم اسفنده....

خاطراتم... حرفای خوب و بد دلم.....!

با کف دست کوبید روی فرمون و با حرص بهم خیره شد
من هنوز زل زده بودم به رو به روم
به یه جای نا مشخص
دستشو مشت کرد. انگشت های سفیدش از قبل هم سفید تر شدن
اماده بودم که داد بزنه... که فحش بده...
کنار خیابون پارک کرده بود و هوای ابری اسفند ماه... یه بارون نم نم...
چرا داد نمیزد؟
صدای بلند رعد توی ماشین پیچید و بیشتر توی خودم فرو رفتم. هوا سرد بود... سرما و رطوبت بدی که خیلی راحت تا مغز استخوونم میرفت
هیچی نمیگفت. 
هنوزم به روبروم خیره بودم 
نم نم بارون شده بود مثل سیل
هیچی از پشت شیشه های ماشین معلوم نبود... هیچی...
دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو به سمت خودش چرخوند
تحمل اون چشم های داغ عسلی سخت بود - و هست -....
اروم گفت به من نگاه کن... بهت میگم به من نگااااه کن...
این دفعه خیره شدم 
از عصبانیت فکش منقبض شده بود... ترسیدم. اره ترسیدم از این حالتش...
بارون محکم به شیشه ها میخورد.
 دست هاش یخ زده بودن 
داد زد.... که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کهههه چیییییی؟؟؟؟؟؟ تا کی این شکلی میمونی؟؟؟؟؟؟ هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
زیر لب گفتم ولم کن... دوم اسفنده... روز تولدمه...
نشنید... 
داد میزد... ارزش داره دختررررر؟؟؟؟؟ تو داری با زندگیت چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟ چرا اینجوری شدی؟؟؟؟؟
بغض کردم... دوم اسفنده... تولدمه... ولم کن
نمیشنید.. صورت رنگ برفش کاملا کبود بود. نه از سرما... از خشم
فحش میداد.. داد میزد... تهدید... التماس....
صدای خیلی بلند رعد... همزمان.. اخرش اشکم سر خورد رو ریخت روی دستش که چونه ام رو گرفته بود...
انگار تازه فهمید حالم بده... انگار تازه فهمید چی گفته 
از ماشین پیاده شدم
چند تا قدم سست و بدون تعادل. 
مثل مستی بود
مست گریه بودم...
خوردم زمین... 
خیس بودم. خیس شدم...
پیاده شد و جلوم زانو زد
بارون در عرض چند ثانیه کاملا موهاشو خیس کرد...
رو زانو هام بودم... خیس خیس... موهام چسبیده بود توی صورتم.. ازشدت گریه به زور نفس میکشیدم...چشم هام باز نمیشد
دست هامو تکیه دادم به اسفالت یخ زده که زیر اب بارون پنهون شده بود
سرمو بین دست هاش گرفت
روز تولدم بود....
خیلی چیزا توی اون لحظه ها واسه همیشه توی من مردن...
خیلی چیزا...
با پشت دست تند تند بارون و اشک هامو از روی صورتم پاک میکرد
معذرت خواهی نمیکرد... فقط میگفت تموم شد... دیگه تموم شد....
میلرزیدم...
 روز تولدمه...لعنتی دوم اسفنده... 
تولدمه... امروز این کارو نکن....
بغلم کن من سردمه... نگاه کن داره شب میشه...
بغلم کن مگه نمیبینی من خیسم و میلرزم
مگه نمیبینی شب تولدمه....
ازم دور نشو
باشه داد زدی من میبخشم....مگه تا حالا با تمام بداخلاقی هات عاشقت نبودم؟
مگه من لعنتی نبودم که از وقتی یادم بود و یادته پررنگ ترین نقش زندگیم بودی؟
چرا نگاهت تو شب تولد من اینقدر سرد شده؟
بارون میزد... تند تر از قبل...
میگم میخوام حل شم... توی همین بارون حل بشم و برم...
شالشو مرتب میکنه...
خودم باید بایستم....... 
خودم...
منم می ایستم.
خونه گرم نیست واسم...
فقط خودمم که یادمه شب تولدمه...
فقط خودمم که فهمیدم... هدیه ات تا ابد واسم همین بوده...
ولی من بازم فراموش کردم 
هر چند مثل سابق نشدیم
من...
تو....
دیگه اون ادم های سابق نیستیم....



+ مونث بود........



نظرات شما عزیزان:

مرمر
ساعت9:38---18 مهر 1392
خیلی قشنگ بود

روحت قویه


روحم پوستش کلفت شده :)


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+ تاریخ ساعت نویسنده یه دُخـے اِسفَندے |